تبلیغات
پایگاه سرگرمی - 3 داستان جالب و جدید
 
اس ام اس و جوک و پیامک جدید

3 داستان جالب و جدید

نوشته شده توسط :reza kia
1 شهریور 88-20:35

3 داستان جالب و جدید!!!

حتماً بخونید خیلی جالبه...........
داستان 1

یك ساعت ویژه
مرد دیروقت ، خسته از كار به خانه برگشت

. دم در پسر پنج ساله اش را دید

كه در انتظار او بود:
سلام بابا

! یك سئوال از شما بپرسم؟

بله حتمأ. چه سئوالی؟
بابا! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سئوالی
می كنی؟
فقط می خواهم بدانم.


اگر باید بدانی، بسیار خوب می گویم:
۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید

. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت: می شود
۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ، فقط این بود
كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملأ در
اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خود خواه
هستی. من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت
ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست


مرد نشست و باز هم عصبان ی تر شد


: چطور به خودش اجازه می دهد فقط

برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟
بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر
كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است . شاید واقعآ چیزی بوده كه او
برای خریدنش به
۱۰ دلار نیاز داشته است


. به خصوص اینكه خیلی كم

پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد

خوابی پسرم؟ نه پدر،بیدارم


من فكركردم شایدباتوخشن رفتاركرده ام

. امروز كارم سخت و طولانی

بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم . بیا این
۱۰ دلاری كه خواسته
بودی.
پسر كوچولو نشست ، خندید و فریاد زد

: متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر

بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی د ید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد و
با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول
كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد : برای اینكه پولم كافی نبود ، و لی من حالا
۲۰ دلار
دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... !!!


--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------


داستان 2
سخاوت

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست
. پیشخدمت یك لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید:

یك بستنی میوه ای چند است
؟پیشخدمت پاسخ داد:«
۵۰ سنت »
پسر بچه دستش را در جیبش برد وشروع به شمردن كرد. بعد پرسید
یك بستنی ساده چند است ؟در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت

با عصبانیت پاسخ داد:
۳۵ سنت

پسر دوباره سكه هایش را شمرد و گفت
لطفأ یك بستنی ساده »
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نیز پس از

خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوكه شد


. آنجا در كنار ظرف خالی

بستنی،
۲ سكه ۵ سنتی و ۵ سكه ۱ سنتی گذاشته شده بود . برای انعام
پیشخدمت!!!

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------


داستان 3

دسته گل
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : « دختر خوب ، چرا گریه می کنی؟»

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: « می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------






نظرات() 


juliettellera.weebly.com
26 اردیبهشت 96 08:23
Greetings! Very useful advice in this particular post!
It is the little changes that will make the most significant
changes. Many thanks for sharing!
BHW
21 فروردین 96 08:02
After exploring a number of the blog posts on your web site, I really appreciate your technique of blogging.
I bookmarked it to my bookmark website list and will be
checking back soon. Please check out my website as well and tell me what you think.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox