تبلیغات
پایگاه سرگرمی - چند حكایت از پائولوكوئیلو
 
اس ام اس و جوک و پیامک جدید

چند حكایت از پائولوكوئیلو

 

شهسواری به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم.میخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بار مشقات نمی كند

دیگری گفت:موافقم ..اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم

وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان كنید وآنها

را پایین ببرید

شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم.محال است كه اطاعت كنم

دیگری به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.

مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
.......................................................................................................................................................................................................
رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند.زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك این عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد

پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهیم،

غافل از اینكه برای به دست آوردن آزادی ، یك عمل جسورانه كافیست
........................................................................................................................................................................................................
مردی زیر باران از دهكده كوچكی می گذشت . خانه ای دید كه داشت می سوخت و مردی را دید كه وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میكنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید :

خردمند كسی است كه وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترك كند
........................................................................................................................................................................................................
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند

زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است

او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است
........................................................................................................................................................................................................
نجار زندگیمان باشیم

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می كرد
یك روز او با صاحبكار خود موضوع را درمیان گذاشت
پس از روزهای طولانی وكار كردن و زحمت كشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا كردن زمان این استراحت میخواست تا او را از كار بازنشسته كنند
صاحب كار او بسیار ناراحت شد وسعی كرد او را منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی كه گرفته بود پافشاری كرد
سرانجام صاحب كار درحالی كه با تأسف با این درخواست موافقت میكرد، از او خواست تا به عنوان آخرین كار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد
نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیكه دلش چندان به این كار راضی نبود
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود
برای همین مواد اولیه نامرغوبی تهیه كرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی كار را تمام كرد
او صاحبكار را از اتمام كار باخبر كرد
صاحب كار برای دریافت كلید آخرین كار به آنجاآمد

زمان تحویل كلید، صاحب كار آن را به نجاربازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطرسالهای همكاری
نجار، یكه خورد و بسیار شرمنده شد
در واقع اگر او میدانست كه خودش قراراست در این خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتری تهیه می كرد و تمام مهارتی كه داشت برای ساخت آن بكار می برد
یعنی كار را به صورت دیگری پیش میبرد

این داستان ماست

ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد
گاهی كمترین توجهی به آنچه كه میسازیم نداریم،پس در اثر یك شوك و اتفاقی غیرمترقبه میفهمیم كه مجبوریم در همین ساخته ها زندگی كنیم
اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود رابرای ایمن كردن شرایط زندگی خود میكنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممكن نیست
شما نجار زندگی خود هستید و روزها چكشی هستندكه بر یك میخ از زندگی شما كوبیده میشود
یك تخته در آن جای میگیرد و یك دیوار برپامیشود
مراقب سلامتی خانه ای كه برای زندگی خود میسازید باشید




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox